سکوت سرشار از ناگفته هاست

مارگوت بیگل:

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ایی می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی ،که صداها و شناسه ها را

در بی هوشیمان بشنود

برای تو و خویش روحی

که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد از آن چیز ها که به بندمان کشیده است سخن بگوییم

نمی دونم کی می دونه بفهمه که چقدر دوستت دارم.گاهی مجبوری سکوت کنی و دم نزنی.حتی مجاز به گفتن دوستت دارم هم نیستی.حالا اگر مرد باشی و بگی باورش برای عشقت سخته.چرا؟چون واقعیت چیز دیگه ایی رو به اونا یاد داده.دل های شکسته ی مردم  و زیر پا عین برگ خزون می بینی.حتی گاهی می گم تا آخر عمر من می گم دوستت دارم و کسی باور نمی کنه.بعد که می میری و دست نوشته هات رو پیدا می کنن واسه ات گریه می کنن.بالای سر جسدت می گن:دوستت دارم.اما خب فکر کنم کمی دیر باشه.باید پر رو بود و صبور.اگر واقعا دوست داری ادامه بده.حرف دلت رو همونطور که می خوای بزن.آرایشش نکن چون اون موقع به دل هیچ بنی بشری نمی شینه.واقعا درسته می گن اونی که از دل بر میاد بر دل هم می شینه.امتحان کنید.

 

ضجه دخترکی  

ابراهیم نبوی

صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.

روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم.
اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است.
تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»
رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی خانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی.

اين مقاله به صورت ناقص درج شده است.از سايتي كپي كردم كه اسمش رو نمي دونم.چون به صورت ايميل براي من آمده بود.

يه كلمه همين!

محبت.چقدر به معجزه اين كلمه اعتقاد دارين؟عشق زير مجموعه اين واژه اس.اما زير مجمو عه ايي بزرگ.شايد بزرگتر از خود محبت.محبت حالت همگاني داره اما عشق اختصاصي تره.گاهي حتي براي بعضي از افراد به معني عدد يكه.معناي ديگه اش هست:فقط و تنها فقط.

همه چيز هاي خوب از محبت شروع مي شه.نگاه محبت آميز،رفتار محبت آميز،حرف هاي محبت آميز،لبخند محبت آميز.بعد اينا مي شن مراحل اوليه شروع عشق.عشقي كه تمامش در دست خودمونه.مي تونيم اون رو ابدي كنيم يا نه مثل خيلي ها يه دوره ي انقضا براش در نظر بگيرمي.هر چند به اعتقاد من عشقي كه داراي تاريخ مصرف باشه هرگز عشق واقعي نبوده.وقتي عاشق مي شي لباس رزم مي پوشي.براي مقابله با خيلي چيز ها.چيز هاي مادي و معنوي.حالا چرا مي گم چيز؟چون منظورم همه نوعه.مقابله با يك نوخاتي هاي احتمالي.مقابله با ديگران و...

جايي خوندم يكي مي گفت دلم مي خواد همه من رو به خاطر خودم دوست داشته باشن.به خاطر شخصيتم.نه به خاطر ظاهر و قيافه ام.خب ايشون يه جور از ظاهر زيباي خودش شاكي بود چون مي ديد افراد زيادي رو جذب خودش مي كنه.اما عشق واقعي رو هرگز در هيچكدوم نديده بود.

دنياي عجيبي شده.نظر دادن در مورد افراد خيلي سخت شده.حتي افراد هم جنس خودم.اونقدر ناخالصي ها زياد شده كه خودم نمي تونم به خيلي ها اعتماد كنم.و اين به نظر من يعني فاجعه.دوستي به من مي گفت تو دنيا رو زيادي سفيد مي بيني.راست مي گفت.من همه چيز رو سفيد مي بينم چون عادت كردم سفيد ببينم مگر خلافش بهم ثابت بشه.خب كم هم نشده.اما هرگز يك قانون كلي رو بر اساس استدلال با دلايل ناچيز قرار نمي دم.خب الان حداقل احتمالا باعث خنده اي تعداد زيادي شدم.كساني كه با ديد تمسخر به من و حرفام نگاه خواهند كرد.اما قرارم اينه كه دنيا سفيده پس ادامه مي دم.خوشبختانه در وب شخصيم ديگه مي تونم راحت حرف خودم رو بزنم.

چرا هيچ كس زحمت محبت كردن به ديگران رو به خودش نمي ده؟در هر حالي كه محبت تاثيرات بسيار زيادي در زندگي آدما داره.چرا ديدگاه همه مادي شده؟آيا مي دونيد با ديدگاه محبت اگر به همديگه نگاه كنيد تمام مسايل و مشكلات زندگي قابل حله؟حتي مسائل مادي؟تا حالا امتحان كردين؟جنگ با غرور اولين مرحله از محبت رو شكل مي ده.كاري كه از دست همه بر نمياد.يعني همه نمي خوان اما مي تونن.محبت به اطرافيان كار سختيه؟محبت به همسرت چطور؟

دنياي اطراف من طوري شده كه وقتي به يه نفر محبت مي كني با چشم هاي گشاد و دهان نيمه باز بهت نگاه مي كنه و مي گه خب حالا من بايد در عوض چه كار كنم؟به خودم يك بار پول دادن.چرا؟چون يه نفر رو از تنهايي در آورده بودم.خودم خشكم زد.اما اين اتفاق افتاد.

من به اين موضوع اعتقاد دارم.اگر يك نيت رو در ذهن خودتون نگه دارين و اون رو زنده نگه دارين تبديل مي شه به فكر.اگر فكر رو تكرار كنيد تبديل مي شه به عمل و اگر عمل رو تكرار كنيد تبديل مي شه رفتارتون.چرا محبت رو نيت قرار نديم؟

 

عشق منطقي با احساس اضافي

چقدر تعداد وب سوخت ها زياد شده.وب لاگ هايي كه يه عده آدم مثل خودم نشستن و هي درد دل كردن.هر از چند گاهي هم باز آدم هايي مثل خودم مي رن و اونجا نظر مي دن و دعوت مي كنن تا به وب هاشون سر بزنن.

اما جدي چرا تعداد افرادي كه از عشق تعريف مي كنن و مثلا وبشون رو تخصيص بدن به خوبي هاي معشوق كمه؟از بنده ي خدايي شنيدم مي گفت اگر عشق به سرانجام مي رسيد ديگه اسمش عشق نبود.جداً اينطوريه؟اول مجري بهش مي گه شما تا به حال عاشق شدين؟مي گه آره.بعد مجري با نفر بعدي كه صحبت مي كنه اون بنده ي خدا تازه مي فهمه وا داده بر مي گرده مي گه من عاشق بچه هام هستم.

راستش خورد توي ذوقم.مي مرد مي گفت عاشق همسرم هستم؟شايد هم واقعا نبوده.اما چند نفر رو پيدا مي كنيد كه وقتي ازش مي پرسي عاشقي بگه:بله.عاشق همين ايشون.بعد اشاره كنه به همسرش.

ژست شكست خورده ها جذاب تره نه؟يا كسي كه بگه من عاشق خودم هستم.گفتن حس دروني هم نياز به فرهنگ سازي داره؟چرا وقتي به اونايي كه تجربه ايي دارن مي گي عاشقم مسخره ات مي كنن؟ببينم اصلا چيزي به نام عشق وجود داره؟(من الآن دارم در مورد عشق زميني حرف مي زنم.عشق يه مرد به يه زن يا برعكس).

من هنوز خواب مي بينم

كه دوره دوره ي وفاست

كه اعتبار عشق به جاست

دنيا به كام آدماست

چرا بايد در حد ترانه باقي بمونه؟

تا حالا فكر كرديم به اينكه عشق قانون داره؟عشق مرحله داره،مسير داره،روند داره و...اما ما چقدر با اين مسير آشنا هستيم؟چقدر در شروعش تاثير داريم.چقدر در ادامه و چقدر در اتمامش.

خودم قبول دارم:عشق آمدني بود نه آموختني.اما به نظرم بايد يه چيزايي رو در اون رعايت كرد.عشق منطقي.كي مي فهمه چي مي گم؟من اين نظريه رو در چند جا مطرح كردم و مورد تهاجم عشاق شكست خورده قرار گرفتم.اما نمي دونم چرا به اين موضوع اعتقاد دارم.به اينكه آدم بشينه و در مورد بيست سال آينده اش فكر كنه.ماها عشق رو براي چي مي خواهيم؟براي اينكه مدتي بچريم و وقتي پروار شديم دست از سر همه چي بر داريم؟يا نه عشق رو مي خواهيم كه داشته باشيم و باهاش زندگي كنيم.هر روز بهش نگا ه كنيم و لذت ببريم.دستش رو بگيريم و براش قصه بگيم.براش درد دل كنيم و درد دل بشنويم.براش احترام قايل باشيم و برامون ارزش داشته باشه.به قولي براش بميريم و سال ها در كنار هم عاشق بمونيم.كدوم عاشقي تا حالا تا همين چند مرحله فكر كرده؟

عشق شما از روي چي شروع شده؟چهره؟نحوه ي صحبت؟نوع نگاه؟همه با هم؟آيا تمام اينا معني عشق رو مي ده؟

تا حالا شده اول ديدگاهتون تشكيل زندگي مشترك باشه و بعد عاشق بشين؟

يه كم روي عشق منطقي با احساس اضافي فكر كنين.فكر كنم خوشمزه باشه.مزه اش هيچ وقت از يادتون نمي ره!