آخیش...

بهش گفتم.به عشقم.همون حرفی رو که مدت ها پیش خودم می گفتم بگم یا نگم.

خب سخت بود.احتمالا با دونستنش همه چیز رو تموم می کرد.اما یاد حرف حضرت علی افتادم که می گفت:همیشه راست بگید حتی اگه به ضررتون باشه.خب من بارها هم خودم راست گفتم و هم دیدم کسانی رو که راست گفتن.یه جایی یادم نمی ره.توی حیاط  خونه ی خاله ام بود که بازی می کردیم.دختر داییم داشت به آنتن ماشین عمه اش ور می رفت که یهو از جا در اومد.بعد منم پیشش بودم و دیدم چقدر ترسیده.کلی با هم مشورت کردیم و آخر رفت و به عمه اش گفت.خب از شوهر عمه اش می ترسید.اما عمه اش گفت که این آنتن قبلا در اومده بوده.خب نفس راحتی کشیدیم.این خاطره رو مو به مو یادمه.

خودم هم که وقتی حرفم رو زدم با حالتی که توی این بیست و چهار سال نداشتم.اما در کمال ناباوری درک متقابل عشقم رو دیدم.دو تا چیز به من ثابت شد:

۱- همیشه راست بگم و حقیقت رو.هر اتفاقی هم بیفته ته دلت آرامش داری.می گی راستش رو گفتم خب اگرم به ضررم بود باشه.چاره ایی نیست.بهتره تا اینکه با  یه دروغ ته دلت سال ها سر کنی.

۲- عشقم خیلی بیشتر شد.خیلی خیلی.خیلی چیزا بهم ثابت شد.فهیمدم عشقم چقدر به من علاقه داره.خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کردم.درسته که با گفتن اون حرف سر خیلی مشکلات دیگه باز شد اما می ارزید.یعنی باید می گفتم و گفتم و از کسی که فقط اون برام مهم بود عکس العمل فوق العاده ایی رو دیدم.حالا دیگه احساس می کنم یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شده.البته از اون شب بنا به دلایلی کمتر باهاش بودم.دلمم خیلی براش تنگ شده.اما عاشقانه دوسش دارم.همین الان یه خبر ازش اومد.این یعنی چی به نظر شما؟!!!!

خوش بگذره عشقم....

راز

توی ذهنم بود.گفتم بیام و اینجا بنویسمش چون بالاخره از اون حرفایی بود که شاید با گفته شدنش مزه اش می رفت.از اون حرفایی که اینجا گفتنش شاید اثرش به مراتب بیشتر باشه.

خب ننوشتم.اما الان تصمیم گرفتم بنویسم در همین ساعت و همین لحظه چون می خوام ثبتش کنم در تاریخ.امشب دز عشقم حسابی رفته بالا و خب احتمالا تک و توک کسانی هستند که از حرفای عشقولانه خوششون نمیاد و حالت تهوع پیدا می کنن.اما می دونید چه موقع اینطوری میشن؟وقتی می خوان ژست بگیرن.چون خیلی ها رو دیدم که خودشون وقتی دچار عشق میشن ناخواسته تمام حرکاتی رو انجام می دن که روزی ازش متنفر بودن و کار آدمای جلف می دونستن.

این ترانه رو مدت ها پیش خودم زمزمه می کردم:

...برای باور بودن جایی باید

باشه باید

برای لمس تن عشق کسی باید

باشه باید...

جالب اینکه من به تنهایی این رو زمزمه نمی کردم.این برام هزار بار قشنگ تر بود.عشق تو دنیا زیاده.عین نقل و نبات ریخته اما وقتی به یه عشق دو طرفه ی خالص می رسی دیگه یه چیز دیگه اس.واقعا از معجزات الهیه.

هزار کتاب خوندم و هزار تا جمله و کلمه برای خودم ساختم اما آخرشم برگشتم به:

دوست دارم...

واقعا پر معنا ترینش همینه.هر چقدر کلمات زیبا بیان کنی این یه چیز دیگه اس.خصوصا اگر جلوی خودش باشه.دوست دارم...

راز این کلمه در چیه؟کسی می دونه؟