کاش گاهی می تونستم اون چه که در ذهنم می گذره رو یه جوری به تصویر بکشم.گاهی با خودم می گم شاید عده ایی که خود کشی می کنن درصدد بودن همین کار رو بکنن.یعنی می خواستن چیزی رو که قادر به بیان کردنش نبودن یا بودن و کسی نمی فهمیده رو به تصویر بکشن.خودم خیلی گاهی گیر کردم.البته منظورم خودکشی نبود.اما خیلی دلم می خواسته اون چه که توی دلم هست رو بیان کنم و طرف هم بفهمه که چی دارم می گم.با وجودش و گوشت و پوستش درک کنه.اما خب چاره ایی نیست جز استفاده از کلماتی مثل خیلی و بی نهایت و بی همتا و ...اما دلم می دونید چی می خواد؟
یاد بعضی از فیلم ها و کارتون هایی می افتم که گاهی یه نفر می خواسته مثلا بگه چقدر یکی دیگه رو دوست داره اما نتونسته و طرف یه بلایی سرش میاد و اونوقت دوربین می ره روی طرفی که قبلا نمی فهمیده و نشون می ده که تازه فهمیده چه خبر بوده و خب دیگه دیر بوده:
دیگه دیره واسه موندن
این کلام آخرینه
فرصت زجه نمونده
لحظه های واپسینه
جالبه که افکارم در عملم تابلو شده.چند بار از این و اون شنیدم که عشق من عین داستان های کتاب ها می مونه.این برای خودم خیلی خیلی جالبه.یعنی یه جورایی به خودم داره ثابت می شه که من مسیرم درست انتخاب کردم.همون چیزی رو که می خواستم دارم بدست می آرم.
امیدوارم بتونم همونی باشم که دوست دارم.