تبليغاتX
تخلیه
 بمب خبري

بمب خبري ديشب ساعت و پانزده دقيقه ي بامداد بود كه منفجر شد داشتم برنامه ي نود رو مي ديدم كه البته كمي وقتم تلف شد.چون دير گرفتم و خب احتمالا حرفاي فيروز خان كريمي رو از دست دادم.به هر حال حرف هاي ايشون اونقدر برام جذاب هست كه دو ساعتي من رو الكي بشونه جلوي تلويزيون و آخرشم هيچ.به هر حال همون موقع ها بود كه ديدم گوشيم داره زنگ مي خوره.اولش فكر كردم تك هاي معروفه.اما به گوشيم كه نگاه كردم جاي عكس قلب عكس ضايع يك پسر عينكيه.پسر دايي عزيزم بود.اما خب رفتم توي فكر كه چطور تا الان بيداره.آخه اونا يه كم زود خوابن.به هر حال.گفتم الو و سلام و احوال هاي هميشگي.بهم گفت رفته بودم توي سايت دانشگاهت سر بزنم گفتم خبرش رو بهت بدم.گفتم ممنون چه خبر؟گفت مگه خودت خبر نداري؟گفتم نه چي شده؟گفت جدي؟گفتم آره.گفت بابا مباركه استادت نمره داده بهتجدي؟خلاصه كلي تشكر آلات كرديم و متعجب گوشي رو قطع كردم.آخه من چند ساعت قبلش رفته بودم توي سايت و خبري نبود.نمي دونستم استاد بعد از مسواك و قبل از خواب هم مي ره نمره دستكاري مي كنه.همون موقع عشقم رو با خبر كردم.هر چند اين همراه اول داره تبديل ميشه به همراه قبلي.اما خب با زور و التماس و نذر و نياز و فوت اس ام اس رو فرستادم.البته به پسر دايي جان هم گفتم تو با تالياي محترم اس ام بزن و خبر رو به عشقم بگو.خلاصه داستاني بود.امروزم كه همه دارن اس ام اس تبريك رو ارسال مي كنن.اونم كساني كه نه هم رشته ي من هستند و نه اونقدر ها باهاشون ارتباط دارم.يكيشون همين بنام خان عزيزه كه در جوابش مقاله نوشته ام.

بله ديگه گوش شيطان كر ما تموم كرديم توي اون خراب شده.شانس آوردم سنم سي نشد كه واسه استخدام به مشكل بخورم.حالا بايد چهار زانو بشينم و منتظر اعزام به جبهه هاي حق عليه باطل.

جديا فكر كنيد يه كلاش بدن دستم بگن برو سربازهاي مزدور امريكايي رو منهدم كن.اونام كه اسم من رو مي نويسن روي گلوله و پرش مي دن طرف من و حتي مي گن كجام بخوره.مياد همونجا مي شينه.اميدوارم يكي باشه و بره جايي كه ...به هر حال.

|+| نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:37