تبليغاتX
تخلیه
 عدالت علی

دستت درد نکنه اوس محمود.دس مریزاد...!

خیلی باحالی.قرن ها بود مردم ایران در حسرت عدالت علیوار بودن.داری محقق می کنی.ایول جناب رییس جمهور.خیلی دوستت دارم.ای کاش می تونستم ببینمت و غرق بوسه ات کنم.دستت رو ببوسم و به خاطر این همه خدمت ازت تشکر کنم.

سهام عدالت رو توزیع کردی.مردم رو از فقر نجات دادی و با این کار شرکت های ایرانی رو قوی تر و پر انگیزه تر کردی.

پول نقد دست مردم رو بیشتر کردی تا بتونن راحت تر خرید کنن.تا وقتی می رن بیرون برای بچه هاشون چیز بخرن شرمنده ی روی اونا نشن.برای اولین بار در طول دوران های انقلاب هیچ پدری جلوی خانواده اش شرمنده نیست.

هر روز گوشت ارزون و برنج توی دستشه که میاد توی خونه.زعفرون شده عین دارچین.ارزون و فراوون.دیگه توی فیلم ها نیست.همه چیر محقق شده.

هر جوونی می تونه زندگی تشکیل بده و از جهت کار و خونه هیچ غمی نداشته باشه.زمین های نود و نه ساله ات غوغا کرد.یک پروژه ی عظیم و بی نظیر بود.

اونقدر اوضاع رو خوب کردی که حتی دیگه بازنشسته های محترم آموزش و پرورش نیازی به گرفتن حق اولاد و عائله مندی هم احساس نکردن و بخشیدن به تو.جداً خیلی باحالی.چطور ما رو سورپریز کردی با نصف کردن حقوق پدرم؟

تورم رو ریشه کن کردی.نرخ سود بانکی رو آوردی پایین تا موسسات تولیدی عین نقل و نبات سرمایه گذاری کنن.بانک های خصوصی هم گفتن ما هم در عوض سود سپرده ها رو می کنیم صد در صد.یعنی سر سال پولمون دو برابر میشه!!!!

هیچ وقت فکر نمی کردم یه رییس جمهور اینطور باعث افتخار امام علی بشه.صندلیه حضرت امام زمان رو هم که هیچ وقت توی مراسم ها فراموش نمی کنی...

دوستت دارم محمود احمدی نژاد!

|+| نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:17  
 جواب

می خوام جواب نظری رو بدم که توی بحث پانزدهم فروردین ثبت شده بود.سوال شده بود آیا نظرم هنوز همینه؟یعنی همونی که توی وب نوشته بودم!

خب فقط می تونم بگم بله همونه.تازه وقتی همه چیز رنگ واقعیت به خودش گرفت عشقم بیشتر و بیشتر شد.یادمه یه روز توی سایت کلوب گفته بودم:

برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید...

خب این خیلی مهمه که همه چیز یه روز از روی ذهن و کاغذ بیاد توی واقعیت.بیاد توی واقعیت و جا نخوری.شوکه نشی که خدای من!چی فکر می کردم و چی شد!!

آره هنوزم حرفم همونه چون دیگه با چشمام می بینم و با دستام لمس می کنم.اینا به آدم دروغ نمی گن.

ما می تونیم به بهترین شکل ممکن ادامه بدیم.اما خب باید مبارزه کرد.اونم با تمام وجود.می دونم که کاملا شدنیه.کاملا فقط کافیه بخواهیم.موافقی؟

|+| نوشته شده توسط هیچ کس در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:1  
 بمب خبري

بمب خبري ديشب ساعت و پانزده دقيقه ي بامداد بود كه منفجر شد داشتم برنامه ي نود رو مي ديدم كه البته كمي وقتم تلف شد.چون دير گرفتم و خب احتمالا حرفاي فيروز خان كريمي رو از دست دادم.به هر حال حرف هاي ايشون اونقدر برام جذاب هست كه دو ساعتي من رو الكي بشونه جلوي تلويزيون و آخرشم هيچ.به هر حال همون موقع ها بود كه ديدم گوشيم داره زنگ مي خوره.اولش فكر كردم تك هاي معروفه.اما به گوشيم كه نگاه كردم جاي عكس قلب عكس ضايع يك پسر عينكيه.پسر دايي عزيزم بود.اما خب رفتم توي فكر كه چطور تا الان بيداره.آخه اونا يه كم زود خوابن.به هر حال.گفتم الو و سلام و احوال هاي هميشگي.بهم گفت رفته بودم توي سايت دانشگاهت سر بزنم گفتم خبرش رو بهت بدم.گفتم ممنون چه خبر؟گفت مگه خودت خبر نداري؟گفتم نه چي شده؟گفت جدي؟گفتم آره.گفت بابا مباركه استادت نمره داده بهتجدي؟خلاصه كلي تشكر آلات كرديم و متعجب گوشي رو قطع كردم.آخه من چند ساعت قبلش رفته بودم توي سايت و خبري نبود.نمي دونستم استاد بعد از مسواك و قبل از خواب هم مي ره نمره دستكاري مي كنه.همون موقع عشقم رو با خبر كردم.هر چند اين همراه اول داره تبديل ميشه به همراه قبلي.اما خب با زور و التماس و نذر و نياز و فوت اس ام اس رو فرستادم.البته به پسر دايي جان هم گفتم تو با تالياي محترم اس ام بزن و خبر رو به عشقم بگو.خلاصه داستاني بود.امروزم كه همه دارن اس ام اس تبريك رو ارسال مي كنن.اونم كساني كه نه هم رشته ي من هستند و نه اونقدر ها باهاشون ارتباط دارم.يكيشون همين بنام خان عزيزه كه در جوابش مقاله نوشته ام.

بله ديگه گوش شيطان كر ما تموم كرديم توي اون خراب شده.شانس آوردم سنم سي نشد كه واسه استخدام به مشكل بخورم.حالا بايد چهار زانو بشينم و منتظر اعزام به جبهه هاي حق عليه باطل.

جديا فكر كنيد يه كلاش بدن دستم بگن برو سربازهاي مزدور امريكايي رو منهدم كن.اونام كه اسم من رو مي نويسن روي گلوله و پرش مي دن طرف من و حتي مي گن كجام بخوره.مياد همونجا مي شينه.اميدوارم يكي باشه و بره جايي كه ...به هر حال.

|+| نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:37  
 درد جانکاه بودن و اگزیستانس حیوانی

از دهانم در رفت ، باور كنيد كه از دهانم در رفت كه گفتم : ((خوش به حال حيوانات كه راحت و بي دغدغه زندگي مي كنند.نه به فكر لباس و تن پوشند،نه به فكر كار و اداره و نه با مشكلي مثل اجاره خانه مواجه اند.گوشتخواران شان نه با قصاب سر و كله مي زنند و نه موقع شكار مجبورند نفس بد بوي تازي را تحمل كنند.علفخوارانشان هم نه منت كشاورز يونجه كار را مي كشند نه با علاف و چاروادار چانه مي زنند.سرشان را مي اندازند پايين و مي خورند و مي خورند تا بميرند.اصلاً شما به چيزي هم فكر مي كنيد؟اصلا مي فهميد چه درد حانكاهي است بودن؟درك مي كنيد كه چه سوال آزارنده ايي است بودن يا نبودن؟آيا تا به حال متوجه اگزيستانس خودتان شده ايد؟اصلاً مي دانيد شاعران در زمانه ي عسرت به چه كار مي آيند؟))و از اين قبيل ، چنان گفتم كه بي منظور همه را از خود عصباني كردم.بيشتر جواب ها در لايه ايي از خشم فروخورده و عصبانيت مهار شده پيچيده شده بود و مثل سنگ به طرفم پرتاب شد.

شتر: تو هنوز كرگدن نشدي بلكه ادايش را در مي آوري و گرنه دركت از دنياي وحش اينقدر ساده لوحانه و ابتدايي نبود.چه مي شود كرد،آدم كه بهتر از اين نمي شود.نكند تو هم مثل بقيه بني بشر فكر مي كني كه شماها تافته ي جدا بافته ي خلقتيد و يك جاي آسمان باز شده و شما از آن فرو افتاديد؟

گرگ: ما سميعيم و بصيريم و هشيم / با شما نا محرمان ما خامشيم

بوزينه: ببين پسر عمو ، يك جهش ژنيتيكي كه اين همه فخر فروختن نداره.

پلنگ: به داروين چه كار داري؟ول كن.اصلاً فرض كه شماها تافته ي جدا بافته.چه گلي به سر دنيا زديد كه وقتي بخواهي تعريف كني اولاً خجالت نكشي ،ثانيا پيشمان نباشي.ما كه هر چي مجله ي علمي مي خوانيم مي بينيم كه توش نوشته كه اين آدميزاد لايه اوزون رو پاره كرده ،يا هواي زمين رو گرم كرده ،يا نسل فك و فاميل ما را منقرض كرده.نمونه اش همين يوز ايراني كه در ميان ده يوز دنيا رتبه اي اول را داشت.

استر: من و اسب و خر و الاغ مي دونيم كه آدميزاد چه جانوري است.آن هايي كه سال ها از ما كار كشيدند و پشتمان سوار شدند و به پك و پهلويمان سيخونك زدنداگر از اگزيستانس سر در مي آوردند درباره ي بودن خودشان فكر مي كردند. زير آن همه بار و بعد از آن همه كار ما به بودن و نبودنمان فكر مي كرديم اما آن ها عين گار مي خوردند و مي خوابيدند و بعديش را نمي توانم بگويم.

گاو : دست شما درد نكند.ما را با آدميزاد مقايسه مي كني؟يعني فكر مي كني براي ما سوالات لاينحلي مثل همين بودن و نبودن يا بحث هايي مثل وجود و ماهيت مطرح نمي شود؟من پدرم سال ها با عموجانم قهر بود ،براي اينكه عموجان اصالت ماهيتي بود.آنوقت شما به هر زبان نفهم خري كه مي رسيد، مي گوييد گاو؟كمي آن طرف تر من و امثال من را مي پرستند.آن وقت من احمق به خاطر دوستي نشستم بليت هند را پاره كردم و ماندم اينجا كه از شما توهين بشنوم.

شتر: ناراحت نشو عزيز دلم.اين هم از همان مصيبت هايي است كه از صدقه سر آدميزاد به سرمان آمده.به احمق مي گويند خرو به دراز مي گويند شتر و به بي شعور مي گوشند گاو و ...با خودمان قهر با گوشت تن مان آشتي.موقع خوردن حتي از سيرابي و پاچه نمي گذرند، اما توهين هم مي كنند.

استر: بي انصاف ها نوبت خودشان كه مي شود هي قانون كار به رخ مي كشند و حق مرخصي و حق اعتصاب و سنديكا و...به ما كه مي رسند وا مي رسند.باور كنيد كه هنوز جاي كتك هاي ارباب بي مروتم روي پشتم مانده.نگاه كنيد،اينجا را مي گويم.مي بيني...

شتر: آخه عزيز من.آنجايت را كه نبايد به ما نشان بدهي.خير سرمان داريم چاي كوفت مي كنيم.چقدر هم كه بد منظره است.برو اين ها را با ليزر بردار.يك آمپول هم هست كه كمي گران است اما اين چين و چروك ها را از بين مي برد.

پلنگ: همين گراني كه مير فتاح مي گويد ما نمي فهميم از اتفاق دارد پدر صاحب بچه مان درمي آيد.همين كپسول گاز كه جناب گاو از بغلش تكان نمي خورد،قبل از عيد مي خريديم ششصد تومان ،الان رفتم مي گويد هزار تومان.حالا همين را بگير و برو بالا.

نوشته شده توسط:سيد علي مير فتاح در صفحه ي بيستم روزنامه ي اعتماد مورخ سي و يكم فروردين هشتاد و هفت

 

|+| نوشته شده توسط هیچ کس در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:18  
 چه کوتاه...

نشسته بودیم کنار هم.داشتیم یه مجله رو می دیدیم.اولین بار بود کنارم نشسته بود.اولین بار،کنارم!چقدر شیرین بود.دستم رو حلقه کرده بودم دورش و با هم مجله رو نگاه می کردیم و یه چیزایی هم خیلی آروم به هم می گفتیم.واقعا برام لذت بخش بود.کوتاه بود.دلم نمی خواست بیدار بشم اما چاره ایی نبود.چون من زنده بودم دیگه.شاید اگه مرده بودم می تونستم ادامه بدم اما خوب،خواب بودم اونم یه خواب کوتاه.جالبه با یه اس ام اس از طرف خودش بیدار شدم...

کسی باورم می کنه؟

|+| نوشته شده توسط هیچ کس در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 14:35